ای خدای پاک بی انباز و یار دست گیر و جرم ما را در گذار
یاد ده ما را سخن های رقیق که ترا رحم آورد آن ای رفیق!
هم دعا از تو اجابت هم زتو ایمنی از تو مهابت هم ز تو
گرخطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو ای تو سلطان سخن
کیمیا داری که تبدیلش کنی گرچه جوی خون بود نیلش کنی
این چنین میناگریها کارتوست این چنین اکسیرها زسرار توست
آب را و خاک را برهم زدی زآب و گل نقش تن آدم زدی
(مثنوی معنوی)
با همه نامهربانان مهربانی کرده ام
همدلی هم آشیانی همزبانی کرده ام
بعد از این چرخ امیدم نیست امیدم نیست
آن سر انجامی که بخشاید نویدم نیست نیست
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست
من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام
نه شکایت از دورنگی های یاران کرده ام
گرچه شکوه بر زبانم می فشارد استخوان
من دگربااین برگ ریزان روزوشب سرکرده ام
صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام
گر بمانم یا نمانم بنده پیر خزانم
صیدم به کمند است
از بخت نبی بخت بلند است
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
ای کاش فرصتی بود حتی برای یکبار
با تو نفس کشیدن می شد دوباره تکرار
ای کاش می شد امروز در چشم تو غزل خواند
بار دگر تو را دید نام تو را عشق خواند
کاش
کاش با اندیشه هام دیوانه بودم
کاشکی دیوانه دیوانه بودم
کاش
کاش به تو دل نمی بستم تو را نشناخته بودم
تو رو اون روز مثل امروز رو خاک انداخته بودم
اما این گناه تونیست آدمابادبادکند
همشون کورولال عاشق عروسکند
دوستی و کاش
کاش دوستی کلمه ای بیش نبود
کاش علاقه واژه ای بیش نبود
کاش می شد بودن را نبود کرد
کاش می شد دل به کسی نمی بست
کاش می شدما هم مثل دیگران بودیم تا چنین آواره تو نمی شدیم.